تبليغاتX
پرستوی سفید

پرستوی سفید

the end

new web site www.nim4.tk 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 4:36  توسط نیما امرایی  | 

جهنم

  تفاوت بین جهنم ایرانی ها و جهنم آمریکایی ها...!!!! 

بخونید..

تفاوت بین جهنم ایرانی ها و جهنم آمریکایی ها...!!!!

دو تا دوست ایرونی میمیرن و میرن اون دنیا... روز قیامت و حساب کتاب که میشه دفترچه

اعمال اینا رو هم باز میکنن...

جبرئیل: "شما دو تا صاف باید برین جهنم!!! ولی چون من اینجا تو این بغل صفحه میبینم

نوشته شده یکی دو تا کار خوب انجام دادین بهتون حق انتخاب میدیم..."

-حق انتخاب چی؟

-حق این که خودتون انتخاب کنین کدوم جهنم میخواین برین...

-مگه چند تا جهنم داریم؟؟!!

-یه خورده به دور و ورتون نگاه کنین... اون نوشته های روی سردرها و اون مرزبندیا رو

ببینین، میفهمین!!

دو تا ایرونیه اینور اونورشونو نگاه میکنن میبینن رو یه سردر نوشته "جهنم

ایرانیها"، رو یه سردر نوشته "American hell" (جهنم آمریکاییها)...!!!

هر دو با تعجب برمیگردن به جبرئیل نگاه میکنن... جبرئیل میگه: "خب! حالا میخواین

توی کدوم جهنم برین؟"

یکی به دوستش نگاه میکنه و میگه: "آقا ما که توی عمرمون نتونستیم بریم آمریکا... من

میخوام برم جهنم اینا، حداقل جهنمشونو ببینم چه شکلیه... توام میای؟ خیلی حال میده

ها...!!"

-نه! چو ایران نباشد تن من مباد!!!! من توی ایران به دنیا اومدم... توی ایران بزرگ

شدم... توی ایران ازدواج کردم و بچه دار شدم... توی ایران مردم... من کشورمو دوست

دارم، حالا هم که مردم میخوام برم جهنم ایرانیها... تو هر جا دلت میخواد برو!

-برو بابا!

یه خورده که میگذره، جبرئیل برمیگرده پیش اینا و...

_چی شد؟ تصمیم گرفتین؟

-آره... من میخوام برم جهنم آمریکاییا...

=جناب جبرئیل، من با این وطن فروش کاری ندارم... من میرم جهنم خودمون...

جبرئیل: "خب... پس برین داخل همون جهنمی که میخواین... هفته بعد، همین موقع وقت

استراحته... صدای زنگ رو که شنیدین میتونین بیاین همینجا واسه استراحت.

خلاصه... دو تا ایرونیه هر کدوم میرن سمت جهنم انتخابیشون و...

...یـــک هـــفـــتـــه بــــعــــد...

هفته بعد اونی که رفته بود جهنم آمریکاییا، سیاه و سوخته و درب و داغون از در جهنم

میاد بیرون... افتان و خیزون خودشو میکشه سمت ورودی محل استراحت و میره تو... از

ورودی یه چیپس میخره و به زور میره رو یه صندلی میشینه... چیپس رو وا میکنه و شروع

میکنه به خوردن. یه خورده که دور و ورشو نگاه میکنه یهو دوستشو میبینه  که چند تا

نیمکت اونورتر با چند نفر نشستن و دارن جک میگن و میخندن!!! دوستشو صدا میکنه و

اونم با رفقاش خندون و خندون میان و کنار این میشینن...

-شما چرا دارین جک میگین و میخندین؟! دل خوشی دارینا! چطور جون واستون مونده که

دارین میخندین؟!!

-ها ها ها ها ها...!!! جون واسمون مونده؟! بچه ها این چی داره میگه؟! دوست گلم، من

که بهت گفتم خاکت رو ترک نکن!!

-ها؟!

-ایرانی باش!

-یعنی چی؟! یعنی اونجا هموطنامون مامورای جهنم بودن و با شما خوب تا کردن؟! تا حالا

چقدر تو آتیش انداختنتون؟! اونجا ما رو از صبح ساعت هفت میندازن تو آتیش، هشت ساعت

تو آتیشیم... بعد یه ربع صبر میکنیم تا کارگرا عوض بشن... بعد دوباره تا شب تو

آتیشیم... باز کارگرا عوض میشن و ما رومیندازن تو آتیش.

-آتیش؟! برو بابا...!!! من روز اول که رفتم توی جهنم، دیدم همه چی واسه سوزوندن ما

آماده ست... کارگر، چوب، زغال، نفت، کبریت، همه چی بود. دو ساعت تمام با ترس و لرز

این کارگرا رو نگاه میکردم... بعد از دو ساعت جبرئیل اومد و گفت امروز بریم بیرون

استراحت... ما هم اومدیم توی همین پارک و تا آخر شب اینجا بودیم. شب که داشتیم

برمیگشتیم خوابگاه، یکی از کارگرای جهنم رو دیدم. ازش پرسیدم امروز چی شد؟ گفت:

"والا امروز پیمانکارمون نیومده بود." روز بعدش تعطیل شد؛ چون کارگرا نیومده

بودن... روز بعد پیمانکار اومده بود، کارگرا اومده بودن، نفت نداشتیم... روز بعد

روز بعد پیمانکار و کارگرا و نفت بودن، کبریت نداشتیم... روز بعد همه بودن، چوب

نداشتیم که آتیش بزنیم... روز بعد...!!!!!!

آ: ایرانی باش هموطن...!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 15:20  توسط نیما امرایی  | 

خدایا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 22:14  توسط نیما امرایی  | 

خدا وجود دارد

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟

 

آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟

 

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجا هستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم

 

مشتری با اعتراض گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند

 

آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند .

 

مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند . برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 19:10  توسط نیما امرایی  | 

خدا وجود دارد

 

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟

 

آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟

 

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجا هستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم

 

مشتری با اعتراض گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند

 

آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند .

 

مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند . برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 0:40  توسط نیما امرایی  | 

من تو رو اسان نیاوردم به دست

ای از عشق پاک من همیشه مست من تو را  آسان  نیاوردم  به دست

 

بارها این  کودک  احساس من زیر  باران های اشک من نشست

 

من  تو را آسان نیاوردم  به  دست من تو را آسان نیاوردم به دست

 

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود راه را براشک بستن کارآسانی نبود

 

با غروری هم  قد و بالای بام آسمان بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

 

بارها این دل به جرم عاشقی زیر سنگینی بار غم شکست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست،من تو را آسان نیاوردم به دست
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 23:7  توسط نیما امرایی  | 

بهانه

به بهانه زندگی آفریده شدیم

به بهانه عشق زندگی می کنیم

به بهانه دوست داشتن عاشقیم

به بهانه بهانه گیری غصه می خوریم

به بهانه بی صبری دوست داریم دنیا تموم شه

به بهانه گریه شب را می خواهیم

به بهانه نا امیدی دوستدار مرگیم

اما هیچ کس فکر نمی کنه که همه بهانه ها به دست خودشه

هیچ کس نمی خواهد بفهمه که همه بهانه ها شیرینن

هیچ کس نمی خواهد بفهمه که این بهانه ها هستند که آدمو زنده نگه میداره

کاش همه می فهمیدن که زندگی یعنی بهانه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 23:6  توسط نیما امرایی  | 

دوست داشتن

مي توني نگاهم نكني- اما نمي توني جلوي چشماي منو بگيري-

ميتوني بگي دوست ندارم ولي نمي توني بگي دوسم نداشته باش-

مي توني از پيشم بري ولي نمي توني بگي دنبالم نيا-

پس من نگاهت مي كنم – دوست دارم- و تا ابد دنبالت ميام.

هم قلبم واسه تو - هم کلیدش برای تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 12:48  توسط نیما امرایی  | 

جدایی....

 

          فصل ها ز دیوان گریه گذشت

       طاق فراغ را ندارد، دل دیوانه ام

                 ای دوست، که از منو این دل دوری

                              ندانی، چه عذاب ها کشیدم

                       و چه اشک ها ریختم

       و ندانی...

        چه ناامیدانه چشم انتظار دیدارت

     بنشستم بر روی دیوار حسرت

               برای دیدنت...

                     و برای شنیدن صدای خوش وصال

                           امیدی هست؟

  آه...

     گاه با خود می اندیشم

             به روزگار دور فردا

         به تنهایی، به درد و رنج فردا....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 22:14  توسط نیما امرایی  | 

گفتنی ها....

 

  گفتم: نرو پرپر میشم
       گفتی: می خوام رها باشم
              گفتم: آخه عاشق شدم
                    گفتی:می خوام تنها باشم
                     گفتم: دلم
               گفتی: بسوز
      گفتم: پس عمرم چی میشه
          گفتی: هدر شد شب و روز
                 گفتم: آخه داغون میشم
               گفتی: من گفتم داغون بشه؟
                      گفتم: بیا چشمام تویی
                            گفتی: آخر کی میخره
                          گفتم: منو جنس می بینی؟
                      گفتی: آره بی قیمتی
      گفتم: یه روز کسی بودم، با من نکن بی حرمتی
             گفتم: نرو؛ صدام میمیره باز
       گفتی: با اشوه و ناز؛ که بسوز بساز
         گفتم : حالا که پیر شدم
  گفتی: که از تو سیر شدم
         گفتم: تمنا می کنم
              گفتی: که حاشا می کنم
         گفتم: بیا بشکن تنو
              گفتی: فراموش کن منو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 22:12  توسط نیما امرایی 

اينو تقديم مي كنم به دوست خوبم (^_^)*s*(*_*)
كنون كز بهت شبهايم شدم در غصه زنداني
سراب چشم بي سويم روان شد از پريشاني
غروب آسمان دل به نم نم گشت باراني
پرستوي نگاه من شده از غصه قرباني
                                                      (سپيده ي مهربان من!نمي دانم تو مي داني‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌)
ز بغض چشمه سار دل،سراب خون روان گشته
دوباره شوق ديدارت چو صياد زمان گشته
ببين اين تاب گيسويت خمش جلاد جان گشته
و مُهر عشق ناز تو سر دل جاودان گشته
                                                     (سپيده ي مهربان من!نمي دانم تو مي داني‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌)
كمان طاق ابرويت،دلم را تير خود كرده
هدف مرگ است و اين قاتل مرا نخجير خود كرده
خيال لحظة قهرت مرا دل گير خود كرده
نگاه نرگس فتان مرا زنجير خود كرده
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:53  توسط نیما امرایی  | 

اين شعر رو تقديم مي كنم به يار هميشگيم *s*
                                                             (يادته عشق خيالي)
اي پرســـــــــــتوي دلم،صفاي كاشونه ي من                   يادته اون روزا كه بودي تو اين كلــــبه ي من
يادتــــــــــه روزاي اول منـــو كردي بيقرار؟                        دستمو گرفتي و دادي به دســـت انتظــــــــــار
يادتـــــــــه؟از روز اول منـو بي تاب كردي!                        صحن چشمــامو با حرفات پر از آب كــــــردي
يادتـــه مهمون نوازيت؟يادته ديدونه بازيت؟                       يادته يك دليهامون؟يادته عاشـــــــــق نوازيت
يادتــــه شبهايي كه تا صبح مي موندي پيشم؟                 يادته بازبونت چند بار مي زدي نيـــــــــــشم ؟
يادته شب كه ميشد چطوري بي تاب ميشديم؟            نزديك صبح كه ميشد آروم آروم خواب ميشديم؟
يادتـــــــــــــــه شمردن ستاره ها تو دل شب                    اون پريشـــــون حالي هاي قصه ي پر تاب وتب يادتـــــــــــه راز دلو واست ميگفتم يه نفس ؟              بعدشم با همديگه كــــــــــــــز ميشديم كنج قفس
يادتــــه اشكهاي پنهون؟يادته چشاي پر خون                 يادته دلــــــــــــــــواپسي هاي دل زار و پريشون
يادته آشفته حالي؟ يادته عشــــــــق خيالي ؟               يادته حســـــــــــــرت پرواز؟يادته شكسته بالي؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:33  توسط نیما امرایی  | 

دخترک

  یادمان باشد اگر گل چیدیم

  عطر و خار و گل و گلبرگ

  همه همسایه ی همند...                         دکتر علی شریعتی               دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:16  توسط نیما امرایی 

دل خوشی...

 
دلمان خوش است که مى نويسيم
      و ديگران مى خوانند
             و عده اى مى گويند ,
                    آه چه زيبا و بعضى اشک مى ريزند
                       و بعضى مى خندند
                    دلمان خوش است
           به لذت هاى کوتاه
    به دروغ هايى که از راست
 بودن قشنگ ترند
به اينکه کسى برايمان دل بسوزاند
     يا کسى عاشقمان شود
          با شاخه گلى دل مى بنديم
                و با جمله اى دل مى کنيم
                       دلمان خوش مى شود
                           به برآوردن خواهشى و چشيدن
                                 لذتى و وقتى چيزى مطابق
                                        ميل ما نبود
                                     چقدر راحت لگد مى زنيم
                              و چه ساده مى شکنيم
                        همه چيز را . . .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اسفند 1382ساعت 22:10  توسط نیما امرایی  | 

مهناز افشار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اسفند 1382ساعت 22:5  توسط نیما امرایی  |